مثل همیشه حالم گرفته اس. حوصله تقریبا هیچ کسم ندارم. سرم شلوغه بدجور ولی همش دلم بهونه می گیره. انگار یه ولوله ای افتاده به جونم. از همه بریدم. از همه خسته شدم.هرکسی از ظن خودش یارت که نمیشه هیچی بلکه لطف کنه و به زخمات نمک نپاشه خیلیه!

به قول یکی دنبال راهکار بودم که یه کم اروم بشم اما هرچی بیشتر گشتم و فکر کردم کمتر نتیجه گرفتم تااینکه دیروز یکی از رفقا گفت میدونی فردا(یعنی امروز)سالروز شهادت حضرت معصومه است.میای بریم قم؟!!

دلم هری ریخت پایین؛ همون دلی که سیاه شده از زنگ معصیت. برای خودمم عجیب بود که مگه دل سیاهم میریزه پایین. دلم میخواست بگم اره میام اما .....

بی بی جان! دلم برای حرمت تنگ شده! برای آبسردکنای تو صحنت که قدیما ابش شورتر بود تنگ شده!

دلم برای درودیوار حرمت که گاهی منو دیدن که چطوری پیشت سر ساییدم تنگ شده!

فعلا که نتونستم بیام اما به قول شاعر:

گرچه دوریم ولی از تو سخن می گوییم             بعد منزل نبود در سفر روحانی

 


دنبال شعر بودم از اینجا برای خانم زمزمه کنم؛ این شعر خیلی به دلم نشست چون هی بهم میگفت بیا اینجا، بیا اینجا...

اگر درمان درد خویش مى خواهى بیا اینجا              دوا اینجا، طبیب دردها اینجا

 

شکسته بالى ما مى دهد بال و پرى ما را           اگر از صدق دل آریم روى التجا اینجا

 

طلب کن بازبان بیزبانى هرچه میخواهى      که سر داده است گلبانگ اجابت را خدا اینجا

 

به گوش جان توان بشنید لبیّک خداوندى           نکرده با لب خود آشنا حرف دعا اینجا

 

هزارن کاروان دل در اینجا مى کند منزل        اگر اهل دلى اى دل، بیا اینجا، بیا اینجا

 

دل دیوانه من همچو او گمکرده اى دارد           ز هر درد آشنا گیرد، سراغ آشنا اینجا

 

زهرسو جلوه اى دل رابخودمشغول میدارد           هزاران پرده مى بینند ارباب صفا اینجا

 

صداى پاى او درخاطر من نقش مى بندد               مگر مى آید آن آرام جانها از وفا اینجا؟

 

به بوى یوسف گمگشته مى آید،مشو غافل         توانى چنگ زد بر دامن خیرالنّسا اینجا

 

شکوه بارگاه حضرت معصومه را نازم                که مى سایند سر بر درگه او اولیا اینجا

 

مشو ازحرمت این بارگه غافل که مهدى را             زیارت کرده اند اهل بصیرت بارها اینجا

 

حریمش رااگردارالشّفا خوانند،جادارد          که مى بخشد خدا هر دردمندى را شفا اینجا

 

علاج درد بى درمان کند لطف عمیم او                  نباید بر زبان آورد حرفى از دوا اینجا!

 

حدیث عشق با«پروانه» میگوئى،نمیدانى    که میسوزد بسان شمع،از سر تا به پا اینجا

 فقط بگو علی!